تمناي باران
سعی نکن انجام بدی، انجام بده...
تاريخ : شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۲ | نویسنده : وحید بساطی
شبی از فکر آدم بودن خود

ز سر خواب و ز جانم طاقتم شد

سری در جیب فکرت برده بودم

مقامات خودم را می سرودم

از اینکه بار هستی دوش من بود

از اینکه خالقم مدهوش من بود

از اینکه در میان عرصه ی بود

ز ناممکن،عدم،تا هرچه موجود

تبارک بر وجود من شد و بس

بجز من فهم کی باشد دگر کس

در این بحر تفکر غرقه و مست

عنان از جام عرفان رفته از دست

به اشک و ناله از حال دل زار

نپردازم من امشب به دگر کار

همی پرسیدم از عرش خداوند

چرا در دام فکرم کرده ای بند؟

در این خلسه در این فکر شبانه

برون جستم به آوازی خرانه

خری من بسته بودم در طویله

خری،پروانه ای در بند پیله!!

خری، با پشم چون برف شبانه

خری، با چشم ناز عاشقانه

خری، هر مژه اش طرح کمانی

خری، که یال او بید چمانی

خری که همچو گل خرناز می کرد

به جفتک رقص خویش آغاز می کرد

خری،آواز او سونات مهتاب

حراکات دمش لالایی خواب

شنیدم که الاغم عرعری کرد

دوصد نفرین به دنیای خری کرد

همی نالید و با آه از دل تنگ

به عرعر آب می کردی دل سنگ

از آن حالات ناب عارفانه

بسوی آخورش گشتم روانه

بدیدم آن الاغ نازنینم

که روز خستگی پشتش نشینم

سرش بر سینه آخور نهاده

سرشک از دیده اش بر رخ فتاده

جو و کاه اش هنوز از دوش مانده

غمی پنجه به بغض او فشانده

مگس بر دوش او چندین نشسته

تو گویی ناخدا کشتی شکسته

و یا خود کشتی بر گل نشسته

و یا دلبر دل از مهرش گسسته

بگفتم ای الاغ سر خوش من

فدای تو جو و گندم سه خرمن

فدایت جمله خرهای زرانگوش( روستای خومون)

نبینم غم نوایت کرده خاموش

گذار عمر به آیین خری کن

بیا و جفتکی زن عرعری کن

ز حیوانات دیگر بهتری تو

خری جانم خری جانم خری تو

سرت در آخور است آخر چه دانی؟

که آدم چون گذارد زندگانی

غمی که از دل هر مرد خیزد

تمام هستی از آن درد پیچد

چه می دانی چه رنجی می کشم من؟

چه تب ها سوزدم از جان و از تن

کمی ساکت شد و دم بر نیاورد

در آخر جمله ای گفت آن خر مرد!!!!

که می پیچم از آن شب در تب و درد

تمام دردم از حرفش شده سرد

بر آتش زد همه کاشانه ی من

بگفتا آن خر فرزانه من:

نمی دانم چرا ایزد چنین کرد

تور ا آدم مرا شکل خری کرد!!!!

                                                   "شعر از پسرخاله"