تمناي باران
سعی نکن انجام بدی، انجام بده...
تاريخ : یکشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۰ | نویسنده : اکرم محمدپور
تاريخ : چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ | نویسنده : فاطمه صلاحی

 
زمانی کزروس به کوروش کبیـــر گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود
بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی.

کوروش کبیـــر : اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟

گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.

سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید. مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند.

وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.

کوروش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد


تاريخ : شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰ | نویسنده : اکرم محمدپور
 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:

“ می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:



ادامه مطلب...
تاريخ : شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰ | نویسنده : اکرم محمدپور

پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می

کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید: هی پیرمرد! مردم این شهر چه جور

آدمهایی هستند؟ پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟ گفت: مزخرف!

پیرمرد گفت: اینجا هم همین طور! بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و

همین سؤال را پرسید .پیرمرد باز هم از او پرسید: مردم شهر تو چه

جوریند؟ گفت: خوب... مهربونند. پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!



تاريخ : شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰ | نویسنده : اکرم محمدپور

مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه‌ش کرد و تمیز کردن زمین‌ رو به عنوان نمونه کار دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیل‌تون رو بدین تا فرم‌های مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنین و همین‌طور تاریخی که باید کار رو شروع کنین

مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم

رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمی‌تونه داشته باشه

مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمی‌دونست با تنها 10 دلاری که در جیب‌ش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه‌فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه‌ش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید می‌تونه به این طریق زندگی‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پول‌ش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت

5 سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده‌فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آینده‌ی خانواده‌ش برنامه‌ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه‌ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شون به نتیجه رسید، نماینده‌ی بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده‌ی بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. می‌تونین فکر کنین به کجاها می‌رسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟

مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: آره! احتمالاً می‌شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.




تاريخ : سه شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن کشاورزرضا

 

 داستان ناز و عشوه های خانم گنجیشکه است با همسرش  خیلی جالبه ....



ادامه مطلب...
تاريخ : شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن کشاورزرضا

 داستان دانشجو و استاد  و مسئله خدا و  قاضی و شاکی  و مسئله خدا شناسی.



ادامه مطلب...
تاريخ : جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن کشاورزرضا
روزی روزگاری ، یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود ، پس می داد.کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد،پیشنهاد یک معامله کرد...

او گفت : ...



ادامه مطلب...
تاريخ : دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۰ | نویسنده : لیلا کریمی

مردی با اسب و سگش در جاده ای راه می رفتند.هنگام عبور از کنار درخت عظیمی صاعقه ای فرود آمد و همه را کشت.اما مرد ................



ادامه مطلب...
تاريخ : سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۰ | نویسنده : محسن کشاورزرضا
مردى ادعاى پيامبرى کرد. او را گرفته و پيش حاکم آوردند.

حاکن از او پرسيد: چه سخن است که مى گويى؟

مرد گفت: من پيامبر بحقم و بايد که به من بگرويد.

حاکم پرسيد: معجزه تو چيست؟

گفت: معجزه من آن است که بر درون شما آگاهم.

محاکم پرسيد: اگر راست مى گويى بگو که اکنون در خاطر من چه مى گذرد؟

گفت: در خاطر تو آن مى گذرد که من دروغ مى گويم.

حاکم از اين سخن بخنديد و او را رها کرد.