تاريخ : شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰ | نویسنده : اکرم محمدپور
پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می
کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید: هی پیرمرد! مردم این شهر چه جور
آدمهایی هستند؟ پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟ گفت: مزخرف!
پیرمرد گفت: اینجا هم همین طور! بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و
همین سؤال را پرسید .پیرمرد باز هم از او پرسید: مردم شهر تو چه
جوریند؟ گفت: خوب... مهربونند. پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!
